بی خیـــال عاشقی
قطره قطره ات طلاست
یکم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم، با من ازدواج میکنی!؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می شوی
چرک میشوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست؟!
از: عرفان نظرآهاری
از كتاب "روى تخته سياه جهان با گچ نور بنويس"