بی خیـــال عاشقی

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست

یکم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم، با من ازدواج میکنی!؟

 

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما، تو مچاله می شوی

چرک میشوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست؟!

 

از: عرفان نظرآهاری

از كتاب "روى تخته سياه جهان با گچ نور بنويس"

ادامه نوشته

لطیف هملت

دستت را می فشارم!

 

پنج شیشه ی عطر می شکند

در میان دستم . . .

 

شاعر: لطیف هلمت

توماس ترانسترومر

هر کسی

دری نیمه گشوده است

به سمتِ زندگیِ کسی دیگر . . .

 

از: توماس ترانسترومر

عشقی صادقانه

زنی‌ عاشقت شد،

زنی‌ از سرزمین عجایب

 

تو را عجیب ساده،

عجیب صادقانه دوست داشت

 

زنی‌ که

در نبودن تو

سخت گریست

 

تو باید مرد خوشبختی‌ بوده باشی

 

شاعر: نیکی فیروزکوهی

لمس ممنوعه

لب بر لبت می گذارم

تا تمام کلمات ممنوعه را

بی آنکه گفته شوند

بی آنکه شنیده شوند

لمس کنی

 

شاعر: افشین یداللهی

از مجموعه "مشتری میکده ای بسته"

گمراه

راهم را من پیدا کردم!

گم شدن را . . .

 

شاعر: علیرضا روشن

زهرا طراوتی

هردو جا مانده ایم!

 

تو در دل من،

من از دل تو . . .

 

شاعر: زهرا طراوتی

کولی سفری بی بازگشت

کولی ها چمدان سفر ندارند.

کوچه ها سقفی بر سر ندارند.

پرستوها مرزها را نمی شناسند .

اما کولی ها و کوچی ها و پرستوها در سفر همراه دارند.

همراهان. بیشماران.

قاصدک ها تنها سفر می کنند.

من پای سفر ندارم. دلی هم ندارم تا قوی دارمش

من باز هم به سفر می روم!

 

یادت می آید؟ 

می گفتی خانه ی باد

در گودی دستهای رنگ پریده

و پشت رگهای آبی بازوان من است . 

 

می دانی؟ 

دیگر فرقی هم نمی کند. 

دستهایم یادگار بی خانمانی منند

اما هنوز توان آن را دارند

که اشکی را از گونه ای پاک کنند. 

 

حالا هم دوباره وقت رفتن است جان دلم،

سلام مرا به خدایت که نگهدار توست برسان.

 

شاعر: کیکاووس یاکیده

تک درخت این روزگار . . .

کلاغ،

پر!

 

گنجشک،

پر!

 

این روزگار درختی است

که دل به پرنده بسته بود . . .

 

شاعر: کامران رسول زاده

 

+ خیـــال نوشت: نیاز به ثبت نام نیست. کامنت بذارید، منتشر میشه.

فرصت زندگی ام باید تا تو را شاید . . .

به این در و آن در می زنم

یکی از این درها

رو به آغوش تو باز شود شاید

و سرانگشتانم

تنت را

نت به نت

بنوازند باید

 

هیزم بر آتش نابودی ام نینداز

من آب از سرم گذشته است!

 

در به درت می شوم

گور به گور اما نمی شوم

 

برای مُردن فرصت زیاد است

باید تو را

زندگی کرد . . .

 

شاعر: مهدیه لطیفی

دیوانه ای دربدر

درها دروغ مي‌گويند

به درونت مي‌كشند و

مي‌برند

به سمت ديگر ديوار

 

ديوارها ديوانه مي‌كنند

درها در به در . . .

 

شاعر: شهاب مقربین

پروانه ای پرپر

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر . . .

 

شاعر: سید علی میرافضلی